Search
سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶
  • :
  • :

٢‌ میلیون تومان برای مجسمه‌ای از شانه‌های تخم‌مرغ

٢‌ میلیون تومان برای مجسمه‌ای از شانه‌های تخم‌مرغ

٢‌ میلیون تومان برای مجسمه‌ای از شانه‌های تخم‌مرغ

زندگی علیخان عبداللهی مثل همه هنرمندان خودآموخته، داستان عجیب و جالبی دارد. او سال‌ها پیش به‌همراه برادرش از جنگ‌های داخلی افغانستان فرار کرد و به ایران آمد، شاید که در این کشور کمی آرامش، صلح و دوستی را تجربه کند. اما هرگز فکر نمی‌کرد روزی برسد که به‌عنوان هنرمند مجسمه‌ساز بتواند نمایشگاهی از آثارش در این کشور به‌نمایش بگذارد.

علیخان عبداللهی بشدت آدم صاف و ساده ‌ای‌ است:

«مجبور بودن» مرا وارد دنیای هنر کرد، بعضی از مجبوریت‌ها هستند که آدم‌ها را وادار به کارهایی می‌کنند که قبلا هرگز به آن فکر هم نکرده‌اند. شاید هم یک تصادف بود، اما در هر صورت ناگهانی، بدون هدف، اجبار یا تشویق اتفاق افتاد. مجسمه‌سازی همانند یک آتشفشان در من فوران کرد. همیشه‌ می‌گویم در زندگی هر انسانی یک جرقه اولیه برای به حرکت‌ درآمدن آن انسان لازم است، حالا آن جرقه می‌تواند باعث خوشبختی یا بدبختی او شود. البته به نظرم همان هم مربوط به خود انسان‌هاست که کدام را انتخاب کنند؛ خوشبختی یا بدبختی. اوستا حسن (حسن ناشرمشاء) که حالا نزدیک به ٩٠‌سال سن دارد، در زندگی من آن جرقه را ایجاد کرد. او باعث شد من وارد این حرفه شوم، برای همین همیشه از او به‌ عنوان استاد نام می‌برم. استاد، نه به این معنی که آموزشی به من داده باشد. البته نباید خواست خداوند را هم از یاد برد. ماجرای آشنایی ما از ‌سال ۶٨ شروع شد، روزی که مثل همیشه برای تمیزکردن جلوی در مجتمعی که در آن‌جا سرایدار هستم بیرون رفتم و پیرمردی را در پیاده‌رو دیدم که درحال نقاشی کردن گل‌ها روی مقوا بود. اولش فکر کردم شاید از دوره‌گردان خیابانی است، اما بعد از مدتی حضور او ادامه پیدا کرد. برایش چای می‌بردم و آرام‌ آرام با همدیگر دوست شدیم. اوستا حسن هر روز نقاشی می‌کشید و مردم کارهایش را می‌خریدند تا به او کمکی کرده باشند. نزدیک به ٣-۴‌ سال به همین منوال گذشت تا این‌که روزی به او گفتم: «اوستا حسن،‌ تو که به نجاری آشنایی داری، من هم علاقه‌مندم؛ اما کار حرفه‌ای نکرده‌ام. بیا با همدیگر مجسمه‌ بسازیم.» و او از من پرسید چطور باید مجسمه بسازیم. این‌طوری بود که ما مجسمه‌سازی را آغاز کردیم.

از خمیر نان فانتزی تا شانه تخم‌مرغ

من به این سخن که «انسان هیچ‌وقت نباید برای انجام کاری بگوید نمی‌شود.» اعتقاد زیادی دارم و همیشه از خودم می‌‌پرسم چرا نشود؟

اولین‌بار به سراغ چوب‌های باقی مانده از ساخت‌وساز ساختمان‌ها رفتیم و با آنها شروع به کار کردیم. چند روزی سعی کردیم با مغار روی آن چوب‌ها شکلی دربیاوریم، اما سخت بود و ما هم آشنایی چندانی نداشتیم. برای همین نشد. اما آن تخیلی که با اولین تلاش در ذهن‌مان زنده شده بود دیگر اجازه نمی‌داد دست از تلاش برداریم. چند روزی همین‌ طور با آزمایش مواد مختلف گذشت،‌ تا این‌که به ذهنم رسید با خمیرهای داخل نان‌های فانتزی (نان ساندویچ) هم ساختن مجسمه را تست کنیم. ما این خمیرها را با کمی گچ مخلوط کردیم و با آن یک صورتک ساختیم. یک نیم‌تنه هم من با مخلوط خمیر نان فانتزی و چسب کاشی ساختم. مدتی گذشت و فکر ما دایما به دنبال یافتن مواد بهتری برای ساخت مجسمه بود. اما در این بین با هر موادی که پیدا می‌کردیم، مجسمه می‌ساختیم. چسب کاشی سنگین و زبر بود، برای همین به سراغ چسب چوب و خاک‌ اره رفتیم، آن هم زود ترک می‌خورد و به دست‌هایمان می‌چسبید. البته همه کارهایی که می‌ساختیم به فروش می‌رفت. کامبیز درم‌بخش، کارتونیست معروف بود که بیشتر آنها را از ما می‌خرید و ما هم تشویق می‌شدیم. در همان دوران او برای ما ٢-٣ نمایشگاه به اسم «اوستا حسن» گذاشت، ولی ما با هم کار می‌کردیم. من شب‌ها اسکلت‌بندی مجسمه‌ها را با چوب انجام می‌دادم و فردا اوستا حسن می‌‌آمد، ما با هم مجسمه‌ها را شکل می‌دادیم. ۵-۶‌ سال دیگر به همین شکل ادامه دادیم، تا این‌که یک روز درحال رد شدن از خیابان سنایی بودم که دیدم یک شانه تخم‌مرغ داخل جوی آب افتاده و خیس خورده، به آن لگدی زدم و دیدم که از هم جدا می‌شود. واقعا خوشحال شدم، چون همان چیزی بود که سال‌ها به دنبالش می‌گشتم. آن را جمع کردم، پیش اوستا حسن آوردم و ماجرای پیدا کردنش را برای او تعریف کردم.
خمیر شانه تخم‌مرغ خیلی بهتر از هر مواد دیگری بود که تا به‌حال سعی کرده بودیم با آن مجسمه بسازیم. اما بعد مشکل دیگری سر راهمان قرار گرفت، نمی‌دانستیم این خمیر شانه تخم‌مرغ را چگونه به‌هم بچسبانیم. ترکیب همه‌چیز را با آن تست کردیم، وقتی می‌گویند خدا اگر چیزی بخواهد، وسیله‌اش را هم فراهم می‌کند، همین است. روزی با یکی از کارگران شهرداری برخورد کردم که می‌خواست پوستری به یک تابلو اعلانات بچسباند، دیدم که او از یک نوع چسب خاص استفاده می‌کند. به‌ سراغش رفتم و از او درباره آن سوال کردم، گفت: «سریش!» از او خواستم کمی از آن به من دهد و او گفت فردا برایم مقداری سریش خواهد آورد. این دو را با هم قاطی کردم و بالاخره خمیر مورد نظرمان درست شد. آن موقع مثل آدمی که به طلا رسیده باشد، خوشحال بودم.
بعد از آن دیگر همه مجسمه‌هایم را با خمیر شانه تخم‌مرغ می‌سازم. البته اوستا حسن، چون سنش بالا رفته و ورز دادن خمیر شانه تخم‌مرغ برایش سخت است، دیگر از آن استفاده نمی‌کند.

این مطلب را هم بخوانید:   اقدام جالب پروفسور سمیعی برای یک بیمار ایرانی

برادر هنرمند، همسر حمایتگر

من به همراه خانواده‌ام در افغانستان زندگی می‌کردم اما به‌ خاطر جنگ‌های داخلی قومی، حزبی و زبانی، با برادرم اول به پاکستان رفتیم و بعد به ایران آمدیم. اول برادرم در مجتمعی که الان سرایدارش هستم، سرایدار بود اما بعد از مدتی به‌ خاطر مریضی پدرم به افغانستان برگشت و من سر جای او ماندم. او هم بعد از مدتی نتوانست به زندگی در آن‌جا ادامه دهد و دوباره به ایران ‌آمد. حالا برادرم نگهبان ساختمانی در زعفرانیه است و البته به هنر هم علاقه دارد. او هم یک هنرمند خودآموخته است، ولی به پیشنهاد من بود که دست به این کار زد و حالا هم با خمیر شانه تخم‌مرغ‌ ساز «تار» می‌سازد. همسرم پشتیبان خوبی برای کارهایم بوده. گاهی او به جای من تا زمانی که بچه‌هایمان از مدرسه بازگردند، نگهبانی می‌دهد.
این‌که می‌گویند: «پشت‌سر هر مرد موفق، زن موفقی است» واقعا درست است. همین‌که با من همدل، همکار و خوشحال هست و سرکوفت نمی‌خورم، بهترین پشتیبانی برای من است. همسرم زمانی که ازدواج کردیم ١۴‌سال داشت و تا کلاس سوم ابتدایی بیشتر درس نخوانده بود. اما حالا که بچه‌هایمان بزرگ شده‌اند، ادامه‌ تحصیل داده و امسال هم در کنکور شرکت کرد ولی قبول نشد. او علاقه‌ای به کارهای هنری ندارد اما چند وقت پیش از من خواست یک بزغاله کوچک برای روی میز درست کنم. این تنها باری است که یکی از مجسمه‌هایم را برای خانه خودم به سفارش او ساختم. بچه‌هایم هم علاقه‌ای به مجسمه‌سازی ندارند. هر چقدر می‌خواهم آنها را تشویق به این کار کنم، می‌گویند ما حوصله نداریم. اما دخترم به رشته طراحی‌ لباس علاقه دارد و می‌خواهد در این رشته درس بخواند.

این مطلب را هم بخوانید:   درگذشت دانشمند سرشناس ایرانی-آمریکایی و پدر منطق فازی

فروش مجسمه‌ها برای تأمین مخارج زندگی

شغل اول من سرایداری است و در اوقات‌فراغتم مجسمه‌سازی می‌کنم. زمانی که بچه‌ها از مدرسه برمی‌گردند و به‌جای من نگهبانی می‌دهند، من به سراغ مجسمه‌سازی می‌روم. تنها حقوقی که از سرایداری درمی‌‌آورم نمی‌تواند جوابگوی خرج و مخارج زندگی‌ام باشد. با ماهی ٨٠٠ هزارتومان نمی‌شود خرج زندگی ٣ بچه را داد. خدا را شکر می‌کنم که این هنر سر راهم قرار گرفت تا با فروش کارهایم بتوانم زندگی‌ام را بگذرانم و درآمد دیگری داشته باشم.
خدا مرا خیلی دوست دارد. البته دیابت هم دارم و مجسمه‌سازی برای دیابتم بسیار مفید است چون باعث می‌شود بدنم تحرک داشته باشد و قند‌ها را بسوزاند.

استادی که بهترین استاد خودش است

علاقه‌ای ندارم که در زمینه مجسمه‌سازی آموزش ببینم و استادی داشته باشم. چون از همین کارهایی که می‌سازم، لذت می‌برم. هیچ‌ کدام از مجسمه‌هایم تقلیدی نیست، من چهره‌ ‌آنها را درونم دیده‌ام. شاید اگر کسی به من سفارش دهد که چیز خاصی با طرحی از پیش تعیین شده بسازم، این کار را انجام دهم؛ اما کارهای خودم بدون هیچ طرح و نقشه اصلی ساخته می‌شود.
من فقط شروع به ساختن می‌کنم و بعد آرام‌ آرام مجسمه‌ام شکل می‌گیرد. در حال‌ حاضر خودم بهترین استاد برای خودم هستم. وقتی در کارم می‌مانم،‌ با خودم ژست‌های متفاوت را تمرین می‌کنم تا بتوانم بفهمم چه کار باید انجام دهم. بیشتر از همه از خودم الهام می‌گیرم. حالا آن‌قدر روی این کار مسلط شده‌ام که هر مجسمه‌ای می‌سازم، باز هم طرح دیگری در ذهنم نقش می‌بندد.
اگر تنبلی نکنم، تقریبا هر روز درحال کار کردن روی مجسمه‌ها هستم. تابستان‌ها روی پشت‌بام کار می‌کنم و زمستان‌ها در موتورخانه، کارگاه خاصی برای مجسمه‌سازی ندارم. تنها یک نفر تاکنون از من خواسته که این نوع مجسمه‌سازی را به او آموزش دهم. من هم به آن پسر جوان در ۵ ساعت راهی را که در ١٢‌سال آن را طی کرده بودم، یاد دادم. به او گفتم باید پشتکار داشته باشد، ناامید نشود. سعی کردم تشویقش کنم. البته من هم از او چیزهایی یاد گرفتم.

این مطلب را هم بخوانید:   مجسمه های غول پیکر از چوب

غلو کردن یک نوع دروغگویی زشت است

هنر می‌تواند راهی برای دوری انسان‌ از خطاها باشد. البته تشویق برای سوق دادن جوانان به سمت هنر شرط است. اما گفتن‌ واقعیت‌ها هم مهم است. کلک زدن واقعا چیز بدی است. بدبختانه امروز پدر و ما‌درهای ما از دروغگویی جلوگیری نمی‌کنند. یادم می‌‌آید یک روز رفته بودم تا دخترم مریم را از مدرسه بیاورم. دیدم یکی از هم‌مدرسه‌ای‌هایش دم در ایستاده و انگار که عجله داشته باشد. این پا و آن پا می‌کند. به محض دیدن مادرش به او گفت: «کجایی ۶ ساعتِ که منتظرت هستم؟» مادر هم در مقابل خندید.

واقعا برایم جای تعجب داشت که چرا می‌گذارد فرزندش این‌گونه صحبت کند. از صبح که بچه‌ها به مدرسه می‌روند تا پایان درسشان روی هم ۶ ساعت نمی‌شود. این جمله دروغ است.
غلو کردن یک‌جور دروغ است و ما نباید بگذاریم فرزندانمان این عادت زشت را پیدا کنند. چون بچه‌ها در مدرسه‌ روی همدیگر تأثیر می‌گذارند و این چیزها وارد ذهنشان می‌شد. باید به آنها یاد دهیم هنر، عبادت است، افتخار است و آنها را به‌سمت واقعیت‌ها تشویق کنیم.

 
همیشه مدیون خانم منشی هستم

زمانی که به ایران آمدم سواد نداشتم. تا این‌که یک خانم جوان به‌عنوان منشی به یکی از شرکت‌های ساختمان آمد. فکر کنم‌ سال ۶٩ بود، یک روز پشت میز سرایداری نشسته بودم که او آمد و به من گفت چرا بیکار نشسته‌ای؟ چرا مجله، کتاب یا روزنامه نمی‌خوانی؟ به او گفتم سواد ندارم. فردایش برایم یک کتاب ابتدایی، خودکار و دفترچه آورد و به من حروف الفبا را آموزش داد.

مجسمه‌ شیر ٢‌میلیون فروش رفت

از بچگی‌ به هنر علاقه داشتم، اما فرصتی نبود تا به دنبال آن بروم. تخیلات درون من بود اما تا وقتی اوستا حسن وارد زندگی‌ام نشده بود، این تخیلات به حرکت درنیامده بودند. من و اوستا حسن هنوز با همدیگر دوست هستیم، اما هرکدام به راه خودمان رفته‌ایم و حالا نمایشگاه‌های جداگانه‌ای برگزار می‌کنیم. کارهای ما، هم از نظر شکل و هم متریال ساخت با هم تفاوت دارد. کارهایمان اولش سخت به فروش می‌رفت، اما زمانی که آقای درم‌بخش، اوستا حسن را از پیش من برد، یواش‌ یواش همه مرا هم شناختند. تا به حال در نمایشگاه‌های گروهی بسیاری شرکت‌ کرده‌ام که اولین آن در خانه‌هنرمندان بوده است. اما این اولین نمایشگاه انفرادی من است. بالاترین فروش آثارم به یک مجسمه شیر برمی‌گردد که ٢‌میلیون تومان آن را فروختم. اما بعد‌ها شنیدم همان کس آن را ٧‌میلیون تومان فروخته است.

(زهرا نجفی/شهروند)

 

 

==============================

بازار ایده و خلاقیت

اگر ایده دارید و به دنبال سرمایه گذار هستید….

اگر سرمایه دارید و به دنبال ایده برای سرمایه گذاری هستید…

اگر محصول و خدمات مناسبی دارید…

اگر مهارت و استعدادی دارید و می خواهید از آن درآمد داشته باشید….

اگر به دنبال مهارت خاصی هستید….

آن را در بازار ایده و خلاقیت به رایگان آگهی کنید.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *